تبليغاتX
از جنس حوا
همين كه هست
 

ديگر کاري اینجا ندارم!

پي‌نوشت1: نگارنده ديگر نمي خواهد باشد؛ تا كي اش معلوم نيست؛ تنها اكنون قرار بر نبودن است.
پي‌نوشت2: مي‌خواستم حذف كنم كلبه غمگين حرف‌هايم را؛ دستم نرفت؛ شايد روزي دوباره بازگردم!
پي‌نوشت3: يا هو .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط از جنس حوا  | 

 

خيلي وقت‌ها بايد بگذاري و بگذري؛
گاهي هم پيش مي‌آيد كه خود را بگذاري و بگذري...

پي‌نوشت ۱: اين روز‌ها پر شده از عبور من از من!

پی نوشت۲: آرام که بگذری روزی می رسد که تویی، خدایت و... ؛ عجب میز زیبایی است آن میز محاکمه.....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط از جنس حوا  | 

 

دلم هواي بابابزرگ را كرده است؛ هواي خانه قديمي‌اش؛ آن صندلي كه من را رويش مي‌نشاند و دست به كمر گل‌هاي باغچه را آب مي‌داد؛ دلم تنگ است، براي رقصاندن چين‌هاي دامنم روي گل‌هاي لاله عباسي؛ مي‌خواهم ذوق كنم، ذوق چيدن انارهاي كوچك نارس...

پي‌نوشت ۱: چرا بايد اين‌قدر زود به زود دلتنگ شد؟!

پي‌نوشت ۲: اين روزها پايان همه‌ي دلتنگي‌هايم كابوسي بيش نبود...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط از جنس حوا  | 

 

تمام شب را ساز می زدم؛ انگشتانم زخمی دستانش می شد و نگاهم با بي‌تفاوتی در میان چشمک‌های راست و چپ ستارگان برای خود نقش‌هایی خیالی می بافت؛ نقش‌هايي كه زود به زود در تاري چشمان خيسم عمر مي‌باختند!

 پي‌نوشت: عجب حوصله‌اي دارد؛ صاحب سازي كه به حكم حنجره ي او، سازش تمام شب با ساز من به هر سازي مي رقصيد؛ بايد همين حوالي باشد؛ يكي از پنجره‌هاي بالا يا پايين يا ...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط از جنس حوا  | 

 

مردد بودم، ميان 2 تصميم! به هر حال بايد پلك‌هايم را مي‌بستم و منتظر امروز مي‌شدم؛ قرار بود باشم، اگر باران همراهيم مي‌كرد!

پي‌نوشت: وقتي قرار است همه‌چيز سياه و سفيد باشد، آن‌وقت خواب يا بيداريت چه فرقي مي‌كند؟!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط از جنس حوا  | 

 

اين بار نه باران، حسي هم‌پاي مهرباني‌اش، "من" را از "من" گرفت ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط از جنس حوا  | 

 

هر كاري هم كه كني، بعضي جاهاي خالي هيچ وقت پر نمي‌شود؛ با هيچ چيز، با هيچكس!

پي‌نوشت: البته اگر انسان باشي، اگر حس انساني داشته باشي!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط از جنس حوا  | 

 

آرشيو خاطراتت را كه نگاه كني تازه يادت مي‌آيد و مي فهمي كه چه بر سرت آمده؛ تازه مي‌بيني كه چه كشيده‌اي؛ ولي همين چند  لحظه پيش به دنبال راهي بودي براي بخشش..؛ كه ببخشي و فراموش كني؛ كه بگذري و تمام ذهنت را پر كني از خاطرات خوب...
پي‌نوشت1: مي‌داني؟! گاهي وقت ها هر جور هم كه حساب كرد نمي توان زندگي را فهميد! گاهي وقت‌ها ازدحام تضادها ديوانه‌ات مي‌كند.
پي‌نوشت 2: شده تا حالا يك دل "سنگ" ببيني ؟! خيلي ترس دارد... خيلي! اميدوارم كه هيچ وقت نبيني!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط از جنس حوا  | 

 

جايي از "وجود" هست كه من در آن تنهايم؛ نمي دانم كجاست؛ موقعيتش را نمي‌دانم. همين ‌را مي‌دانم كه  آن جا خيلي تنهايم و تنهاييم است كه مرا جان مي‌دهد و بي هوا نفس مي‌بخشد و بي نور سبز مي‌كند! در آن جا لذتي دارم برابر با شب‌هايي كه در زير نوازش‌هاي باران گام بر مي‌داشتم يا در زير نور چراغ تنهاي بالكن تنهايي‌هايم، عشوه گري هايش را مي‌نگريستم و تا صبح از شكوه مانده بر قلبم نماز شب مي خواندم و بوسه مي زدم به دامان آن كه مرا خواست به تاريخ .... و برايم هويتي ساخت به نام آن كه اكنون هستم.

اكنون همان‌جايم؛ اين‌جا؛ همين جا؛ تمام دريچه‌هايش را بسته ام و بر تمام گذرگاه‌هاي حوالي اش ورود ممنوع زده‌ام. مي‌خواهم بي رحم شوم؛ سرزمين اطراف قلمرو ام گورستاني خواهد شد از ياد و آدم و هرآنچه كه مرا هبوط داده بود از روزهاي "در خودم".

پي‌نوشت: اما... بخيل نمي‌شوم؛ سهم هركس از خود را فاتحه‌اي مي‌كنم در روزهاي اهل قبور و نثارش مي كنم از حوالي همان خشكيده تن هايي كه فدايي‌هاي فال‌هاي گلبرگ من شدند.....!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط از جنس حوا  | 

 

 ن ف ر ت، ت ن ف ر، ن ف ر ي ن، .....

كدام يك راحت تر بازيچه مي‌شويم؟!، "ما" يا "حروف" ؟!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط از جنس حوا  |